گاهی چشم هایم
خیره به راهی است
که تو شاید از اون بیایی
گاهی ان طرف تراز تمام دلواپسی ها
جایی که عشق
فقط حرف نیست
کبوتر های خسته از برگشت
همان جایی را نشان میدهند
که چشمانم با تو
قدم به قدم از انجا گذر کرده اند
و با سنگ فرش های ان
قصه هایی گفتند از تو که بیایی...که بیایی...............................................................................................................................................................................................................................
به من بگو تو اصلا
به ان پرنده های کوچک چه گفته بودی؟
که نام تو رو پنهانییی
مثل ایه های ممنوع به درختان باغ گفته اند
تو از کدامین کوچه
به لحظه های بارانی رسیدی؟
که خیس تر ازاین همه دلشوره
رو به رو چشم های همیشه به راهم
روی اسمان نوشتی
باران....
گاهی روی بال پرندگان مهاجر
سنگینی نگاهت رو حس میکنم
وقتی که پیوند میزنی
قلب هایمان رو در حلقه هایی
که نماد اتش بود و عشق
بادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادت هست؟
انگاه که به سبزی گندم و
ابی اسمان
وچشمان مادری منتظر
قسم خوردی که بمانی
ایا هنوز یادت هست؟؟؟؟؟

اه کجایی اسمان خدا
زیر کدام ابرو بارانی بودیم
وقتی که فرصتی برای
حرف های لبریزمان
نبود حتی
تو قسم خوردی
که بمانی
من گریه ها کردم
خون دل ها خوردم
که بمانی
تمام لحظه هایم پر میشو از چشم های گریزان تو
وقتی که باور
پشت ابرها بود و من
بی ثمر اه میکشیدم
چقدر غمگین
یادت هست قرارمان
وقتی که جهان خلاصه میشد در ان گوشه ی بی قرار پارک
و باس که یائس راکنار ما پر پر میکرد
انگار از یادت برده ای؟
نه بگو هنوز به یادت هست؟
ان همه دل دل مرا
حرفی بزن
تا باور نکنم دوریت را
دل کندنت را
حرف بزن
چب یا راستشو نمیدانم
وقتی که میخواستی از راه دیگری به عشق برسی
من در تب افتادن از
بلند ترین دیوار جهان
بسیار دردها وحسرت ها تجربه کردم
و در سوگ نامی عاشقانه
چقدر تلخ گریستم
من اشتباه تکرده بودم
تو پریدن میدانستی
و من ریشه هایم به زمین چنگ انداخته بودن
اما هنوز
چشم هایمم دوخته به راهیست
که شاید تو از ان بیاییی...........


برچسب:
نویسنده: شقایق