چرا بعشضی از ادم ها نمیدونند بعضی از خداحافضیها یعنی...
نذارم برم
برم گردون
سفت بغلم کن
سرمو بچسبون به سینتو بگو...
خداحافظو زهرو مار!!!! بیخود میکنی میگی خداحافظ
مگه میزارم بری!!!!!!!!!!!!!


برچسب:
نویسنده: شقایق
پسره فقیری که از راه فروش خرت و پرت درمحلات شهر خرج تحصیل خود رو بدست میاورد یکروز به شدت دچار تنگدستی شد.اوفقط 1سکه ناقابل در جیب داشت.درحالی که گرسنگی سخت به او فشار می اورد تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند.با این حال وقتی دختر جوانی در رو برویش گشود دستپاچه شاد بجای غذا یک لیوان اب خواست.دختر جوان احساس کرد او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ اورد.پسرک شیر را سر کشید و اهسته گفت چقدر باید به شما بپردازم؟دختر جوان گفت هیچ.مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام میدهیم چیزی دریافت نکنیم.پسرک در مقابل گفت از صمیم قلب از شما تشکر میکنم.پسرک که هالوارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان های نیکو کار نیز بیش تر شد.تا پیش از او اماده شده بود دست از تحصیل بکشد.سالها بعد......زنه جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شددکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از اونجا امده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمارو شناخت.مصمم به اتاقش بازگشت وبا خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی دارد انجام دهد مبارزه انها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.روز ترخیص بیمار فرا رسید.زن با ترس و لرز صورت حسابو گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمرباید برای پرداخت صورتحساب کار کند.نگاهی به صورتحساب انداخت.جمله ای به چشمش خورد همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.امضا دکتر هارواردکلی زن ماتو مبهوت مانده بود.به یاد انروز افتاد.پسرکی برای یک لیوان اب در خانه را به صدا در اورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر اورده بود.اشک از چشمان زن سرازیر شد.فقط توانست بگوید خدایا شکر....که عشق تو در قلبها و دست های انسان ها جریان دارد ارزو از خدا بخواه و بعد ایه زیر را بخوان.....بسم الله الرحمان والرحیم لا حول ولا قوه الابالله العلی العظیم. این متنو به 9 نفر بفرست ارزویت براورده میشه باور نمیکردم واقعا قبول شد اگر این متنو نفرستی خدا ارزوتو براورده نمیکنه ساعتتو نگاه کن ببین 9 دقیقه بعد یه خبر خوشحالت میکنه.....
برچسب:
نویسنده: شقایق

وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره!!!!
وقتی نمیدانی از این دنیای لعنتی چی میخوای1!!
وقتی که قبل از اینکه چیزی بخوای اون چیز نابود میشه!!
وقتی همه باهات قهرند!
وقتی نفرین شده ای!!
چه دلیلی داره که ارزویی داشته باشی؟؟؟چه دلیلی داره چیزی رو دوست داشته باشی؟؟چه دلیلی داره به زندگی ادامه بدی؟؟!!!
برچسب: تنهایی غم احساساساتی عشق,
نویسنده: شقایق









برچسب:
نویسنده: شقایق
گاهی چشم هایم
خیره به راهی است
که تو شاید از اون بیایی
گاهی ان طرف تراز تمام دلواپسی ها
جایی که عشق
فقط حرف نیست
کبوتر های خسته از برگشت
همان جایی را نشان میدهند
که چشمانم با تو
قدم به قدم از انجا گذر کرده اند
و با سنگ فرش های ان
قصه هایی گفتند از تو که بیایی...که بیایی...............................................................................................................................................................................................................................
به من بگو تو اصلا
به ان پرنده های کوچک چه گفته بودی؟
که نام تو رو پنهانییی
مثل ایه های ممنوع به درختان باغ گفته اند
تو از کدامین کوچه
به لحظه های بارانی رسیدی؟
که خیس تر ازاین همه دلشوره
رو به رو چشم های همیشه به راهم
روی اسمان نوشتی
باران....
گاهی روی بال پرندگان مهاجر
سنگینی نگاهت رو حس میکنم
وقتی که پیوند میزنی
قلب هایمان رو در حلقه هایی
که نماد اتش بود و عشق
بادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادت هست؟
انگاه که به سبزی گندم و
ابی اسمان
وچشمان مادری منتظر
قسم خوردی که بمانی
ایا هنوز یادت هست؟؟؟؟؟

اه کجایی اسمان خدا
زیر کدام ابرو بارانی بودیم
وقتی که فرصتی برای
حرف های لبریزمان
نبود حتی
تو قسم خوردی
که بمانی
من گریه ها کردم
خون دل ها خوردم
که بمانی
تمام لحظه هایم پر میشو از چشم های گریزان تو
وقتی که باور
پشت ابرها بود و من
بی ثمر اه میکشیدم
چقدر غمگین
یادت هست قرارمان
وقتی که جهان خلاصه میشد در ان گوشه ی بی قرار پارک
و باس که یائس راکنار ما پر پر میکرد
انگار از یادت برده ای؟
نه بگو هنوز به یادت هست؟
ان همه دل دل مرا
حرفی بزن
تا باور نکنم دوریت را
دل کندنت را
حرف بزن
چب یا راستشو نمیدانم
وقتی که میخواستی از راه دیگری به عشق برسی
من در تب افتادن از
بلند ترین دیوار جهان
بسیار دردها وحسرت ها تجربه کردم
و در سوگ نامی عاشقانه
چقدر تلخ گریستم
من اشتباه تکرده بودم
تو پریدن میدانستی
و من ریشه هایم به زمین چنگ انداخته بودن
اما هنوز
چشم هایمم دوخته به راهیست
که شاید تو از ان بیاییی...........


برچسب:
نویسنده: شقایق
حالا باوره این همه علاقه رو به گور میبرم
و روز هایی به سر میبرم که تو نیستی
در خیال کبوتران بی بال
ااهسته مرگ را به تنه بیمارم
تحمیل میکنم
حالا دیگر به سوسوی چراغیدر
در دور دست می اندیشمبه مشت الوچه دوتا سیب سرخ
و اتفاق کوتاه دستانه تو در خوش خیالیه من
=============
++++++++++++++
برو حالا که مبروی
بگذار بسوزم تا اخرین نفس
این همه عشقه بی ثمر
برو و امیدی نگذار بر تاریکیه روزگارم
که من هنوز هستم
بر سر راهی بی انتها و دشوار
رو به مرگ
برو به جانه نرگس و نسترن
برو که ترسه من از این همه دلواپسی نیست
ابر های بارانی خیسند/از اوج بر سنگ فرش کوچه ها فریاد میزنند
من هم خسته ام برو
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته ام از این شهر
حالا اوج بغض را تا اسمان فریاد خواهم زد
حالا این همه علاقه رو به گور خواهم برد
اماتو برو
بی من ..........................................

تنم میلرزد بدونه تو ..............................................مراقبه خودت باش
برچسب:
نویسنده: شقایق
تو رفتیودوست داشت دوست داشتن هایم زیر پایت له شد
و من بی تو چه تنها شدم و من به دنیا نشان داد
که من مجنون ترین لیلای تاریخم




برچسب:
نویسنده: شقایق
سر میگذارم بر روی شونه های تو
ارامش میگیرم از صدای تپش های قلب تو
دلم پرواز میکند در اسمانه قلب تو
میشنوم صدای تپش های قلب تو
اوج میگیرم تا محو بشم در اغوشت
تا خودمو از خودت بدونم
تا همیشه برایت بمونم
چه لحظتی داره تا صبح در اغوش تو بخوابم...................

ددووووووووستتتتتتتتتت دارم همیشه باهام باش بی تو زندگی برام سخته حتی 1 ثانیش حرفو جدب بگیر چون...................................................................................................................................منم که عاشقتمممممممممممممم بفهم

برچسب:
نویسنده: شقایق
همه میگویند زیبا مینویسی..... نمیدانند تو زیا مرابازی دادی..... اهای مردم.......این ها حاصل بازی های او با من هست
تووووووووووووووووو رفته اییییی اما فقط خواهشی ازت دارم
هر کجای این دنیا بودی....
حتی در اغوش کسی که عاشقش هستی....
هر گاه خوشحال بودی و از ته دل میخندیدی
یادت باشد کاری کردی که یک نفر
مدت هاست نمیتواند بخنددددددد...........................
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب: دوست دارم خیلی اینو بدون ازم بفهم فقط همینو ازت میخوام,
نویسنده: شقایق









خدایا...
فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم..
آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم ...
دیگر دنیایم بس است ...
دیگر عذابم بس است...
خسته ام ...
خسته از نامهربانی این چرخ فلک ...
دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم...





















برچسب:
نویسنده: شقایق

سخت است غرق شدن در روزهای پر از تکرار و تفکراتی که جز خستگی چیزی برایت ندارد...
آنقدر خسته، که فقط می توانی بنگری به دردهایی که نمک به زخم لحظه های تنهاییت می زنند...!
و گاهی در حسرت لحظه ها، آنقدر آه می کشی و بغض می کنی تا آشکار نگردد عمق دردهایی که در دلت پنهان مانده...
خسته از عبور ثانیه ها که به دلخواه خود می گذرد و تو هیچ نقش و سهمی در ثبت و گذر این لحظه ها نداری...!
و همچنین، خسته و دردمند از روزهای خوبی که با یک دنیا امید، رسیدنش را به انتظار می کشیدی...
میدانی!
گاهی، فقط باید چشم دوخت به مهربانی و نگاه خداوندی که خودش خوب می داند حال دلت اصلا خوب نیست!

باید برم تا آسمون اسمتو قاب کنم بزارم کنار خورشید تا محو بشه، کدر بشه، زمین خورده نور عشقت بشه...
باید برم تو تقویم، تموم روزهارو بزارم روز مادر، کلمه عشق و رفاقتو از تو تموم فرهنگ لغتا حذف کنم و به جاش بنویسم مادر.
باید برم تو ردیف آرامش بخش ترین و زیباترین صدای جهان بنویسم صدای لالایی مادر که همه بدونن هیچ سمفونی و صدای خواننده ای آرامش بخش تر و زیباتر از این صدا نیست...!
باید لیست تموم عجایب دنیارو خط بزنم و به جاش بنویسم آغوش مادر، نگاه مادر، دست های مادر، نوازش مادر...
باید همه جا این مهربونی و ایثارو فریاد زد تا همه بدونن که مادرا تنها کسائین که دل و امید خیلی هارو گرم و روشن نگه داشتن اما تو دل خودشون یه دنیا درد و غم یواشکی پنهون شده...!
باید برم روبروش زانو بزنم و بگم دلخور نباش از رفتارای بچگونه ام، از بهونه گیریام و قـُر زدنام که هیچی تو این دنیا مثل ناز کشیدنات، مهربونیات و نگاه با محبتت واسم تکرار نمیشه ...!
و همیشه باید شکر گزار خدای عزیز و مهربانی باشم که مادر را آفرید تا واژه عشــق را برای تموم دنیا معنا کنه!
*
*
آرزو دارم خداوند مهربان تمام مادران عزیز را در پناه خودش حفظ بفرماید و برای آن دسته از عزیزانی که از نعمت وجودی مادر محروم و یا مادر عزیزشان دنیا را به مقصد بهشت ترک گفته آرزوی سعادت و آرامش دارم.

راست می گویند!
مرد که گریه نمی کند...!
گاهی، در میان لحظه های پر از درد،
فقط،
سکوت می کند،
می شکند
و می میرد !

یک روز، آخرای ساعت کاری بانک، پسر بچه ای با یک قبض در دست نزد تحویل دار بانک رفت و گفت:
لطفا این قبضو پرداخت کن.
تحویل دار گفت: پسر جان وقتش گذشته و سایت هارو بستیم، فردا صبح بیار انجام میدم.
پسر بچه گفت میدونی من پسر کیم؟! بابام هم بیاد همینو میگی؟!
تحویل دار گفت پسر هر کیم که باشی ساعت کاری بانک تموم شده و سایتو بستیم!
پنج دقیقه بعد پسر بچه با یه مردی که لباسهای کهنه و چهره رنجیده داشت اومد.
تحویل دار فهمید که باباشه.
بلند شد و به قصد احترام تحویلش گرفت!
قبض و پولشو گرفت و گفت چشم کار شمارو انجام میدم، ته قبضو مهر کرد و تحویل داد؛
البته قبض رو داخل کشو گذاشت تا فردا صبح پرداخت کنه.
پسر بچه گفت دیدی بابامو بیارم نمیتونی نه بهش بگی و بعدش خندید.
پدر به پسرش گفت برو بیرون و منتظر بمون تا منم بیام،
وقتی پسر بچه رفت باباش اومد و به تحویل دار گفت ممنون بابت اینکه جلوی بچه ام بزرگم کردی!
تحویل دار گفت: این کارو به خاطر بچه ات انجام دادم!
از دیدگاه بچه، پدر، بزرگ ترین فرد تو دنیاست که حلال تموم مشکلاته، خوب نبود ذهنیتش تغییر می کرد.
پدر که باشی در کتاب ها جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست!
بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی،
پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی...


چه کسی می گوید اگر بدی و گرفتاری نبود زیبایی های زندگی دو چندان می شد؟!
اگر بدی نبود، خوبی ها و زیبایی ها به چه شکل قابل درک بود وقتی که همه چیز هم سطح و تکراری می شد؟!
چگونه خدا را در قلب کسانی می دیدی که نور را در اعماق تاریکی ها به دل ها هدیه می بخشند؟!
چگونه دست های خدا را به واسطه دستانی لمس می کردی که در گرفتاری ها و مشکلات می بخشند؟!
چگونه محبت و مهربانی خداوند را در چشمانی می دیدی که در آرزوی خوشبختی برای دیگران به آسمان دوخته شده اند؟!
چگونه لذت بخشش، گذشت و امید را در زندگی حس می کردی وقتی دلیلی برای آن نمی دیدی؟!
آری!
اگر اینها نبود، چگونه حضور خدا را در کنارت احساس می کردی وقتی که می بیند، راه می رود و می خندد؟!
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
به گوش ارغوان، آهسته گفتم
بهارت خوش که فکر دیگرانی

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی.
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم، صبحانمو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه.
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم، بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه!
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی.
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی!
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی.
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم، در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم، من نامه های عاشقانه ات رو که پنجاه سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود!
وقتی که 80 سالت شد، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری، نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد،
اون روز بهترین روز زندگی من بود، چون تو هم گفتی که منو دوست داری!
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه مندی
و چقدر در زندگی برایش ارزش قائلی...
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
او دیگر صدایت را نخواهد شنید!

زندگی یعنی دیدن لبخند عزیزانی که دوستشان داریم.
زندگی یعنی شادی های بی دلیل و خنده های از ته دل.
زندگی یعنی خاطره های یواشکی که ثانیه ها لبخند را بر لبانمان جاری می سازد.
زندگی یعنی صدای قهقه کودکان،
یعنی دیدن طلوع هر صبح خورشید...
زندگی یعنی آرامش یعنی سادگی...
زندگی،
یعنی چای تازه دم مادر.

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســت و خراب از مــی انــگور کنیـــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــرابـــش بدهید...
مست مست از همه جا حـال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلـی از حـــافـــظ
جای تلقـیـن به بالای سرم دف بــزنیــد
شاهدی رقص کند جمله شما کــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیــــد
روی قـبـرم بنویـسیـد وفـــادار برفــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــت

قابل ستایش اند دستانی که آهنگ محبت را به زیبایی می نوازند
و دل هایی که ترانه عشق و امید را در عالم می سرایند.
کسانی که از مهربانی ثروتمندترین هستند و در بخشش این موهبت سخاوتمند ترین.
آری! قابل ستایش اند انسان هایی که بهشت را بر روی زمین بنا و جلوه های کوچکی از بزرگی خداوند را تداعی می کنند.
و یقین دارم
هنوز هم می شود ایمان داشت
به چشمانی که قداست دارند ...
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
زمستاني سرد كلاغ غذا نداشت تا جوجه ها شو سير كنه... گوشت بدن خودشو ميكند و ميداد به جوجه هاش ميخوردند... زمستان تمام شد و كلاغ مرد... اما بچه هاش نجات پيدا كردند وگفتند: اخ خوب شد مرد راحت شديم از اين غذاي تكراري اين است واقعيت تلخ روزگار ما...
یه ضرب المثل هست که میگه:
شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه
بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره
بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره...
۱ـ کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می کنند انسان های منطقی هستند .
۲ ـ کسانی که بر عکس عقربههای ساعت امضاء می کنند احساساتی تر هستند .
۳ ـ کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند .
۴ ـ کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسانهای منظّم هستند .
۵ ـ کسانی که با فشار امضاء می کنند در کودکی سختی کشیدهاند .
۶ ـ کسانی که پیچیده امضاء می کنند شکّاک هستند .
۷ ـ کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند .
۸ ـ کسانی که در امضای خود فامیل مینویسند دارای منزلت هستند .
۹ ـ کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط میزنند شخصیت خود را کامل نشناخته اند .
۱۰ ـ کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند ، کسانی هستند که میخواهند به قله برسند
دختر: سلام خواهش میکنم! Asl pls ؟
پسر: تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/نازنین/۲۲
پسر: چه اسم قشنگی! اسم مادربزرگه منم نازنینه!
دختر: مرسی! شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟
دختر: نه منم مجردم! راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم!!! شما چی؟
دختر
: من فارق التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سرین فرانسه هستم.!!!
پسر
: WOW چه عالی! واقعا از آشناییتون خوشبختم.!
دختر: مرسی منم همینطور! راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟
دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما کجای تجریش میشینید؟
پسر: خیابون دربند! شما چی؟
دختر: خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟
پسر: خیابون دربند ، خیابون……..کوچه……….پلاک……… ، شما چی؟
دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحید تویی؟
خجالت نمیکشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت میخوای بری
قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر: عمه مولوک شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده….. ، آخه می دونین…………
دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به فریده چی بگم
پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم
دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا
پسر: باشه عمه مولوک بای…….!!
دختر: سلام خواهش میکنم! Asl pls ؟
پسر: تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/نازنین/۲۲
پسر: چه اسم قشنگی! اسم مادربزرگه منم نازنینه!
دختر: مرسی! شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟
دختر: نه منم مجردم! راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم!!! شما چی؟
دختر
: من فارق التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سرین فرانسه هستم.!!!
پسر
: WOW چه عالی! واقعا از آشناییتون خوشبختم.!
دختر: مرسی منم همینطور! راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟
دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما کجای تجریش میشینید؟
پسر: خیابون دربند! شما چی؟
دختر: خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟
پسر: خیابون دربند ، خیابون……..کوچه……….پلاک……… ، شما چی؟
دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحید تویی؟
خجالت نمیکشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت میخوای بری
قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر: عمه مولوک شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده….. ، آخه می دونین…………
دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به فریده چی بگم
پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم
دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا
پسر: باشه عمه مولوک بای…….!!
به نام خداي تنها
اگه دلت گرفته ....
اگه احساس تنهايي ميكنی....
اگه خالیه دستات.....
اگه فكر ميكنی تمام درای دنيا به روت بسته شده...
اگه احساس ميكنی هيچ كس نيست تا به درد دلات گوش كنه....
واگه دوست داری احساس واقعي عشق رو بدونی
بدون همه ی اينا فقط يه فكر ويه احساسه
خدا هم تنهاست"اما عاشق وديوانه ی معشوق
فقط اينو بدون خدا به اندازه ی تمام تنهايی آدما تنهاست اما اونم منتظر ماست تا بهش سر بزنيم وبهش فكر كنيم همون طور كه اون در تمام تنهايی ها وغصه هاي دنيا با ماست
هروقت دلت پراز غصه های دنيا شد بدون خدا يه گوشه داره به حرفات گوش ميده ومنتظره تا براش درددل كنی واونو احساس كنی...
بي عشق زندگی محال است (افلاطون)
برچسب:
نویسنده: شقایق